منوچهر خان حكيم

25

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

مىزنم تا غوغا بلند شود و همهء تركان در آنجا جمع شوند ؛ و شما ارسطو و پدرم را برداشته از دروازهء و از « 1 » بدر رويد و ليث از براى من بگذاريد . پس ، آتش‌افروز خود را به يكى از دروازه‌هاى بسته رسانيد و دو سه نفر بلخى را خنجر زده ، و شب تاريك بود كه لحظه‌اى يك طرف مىرفت و اسم يكى از عيّاران اسكندر را مىبرد كه خبر به عيّاران ليث رسيد ، كه سى چهل نفر عيّار بر سر همان دروازه رفتند كه از آن‌جانب ، برق ، ارسطو و نسيم را و ليث را برداشته از دروازه‌اى كه و از بود ، بدر رفت . و آتش‌افروز ساعتى با تركان تلاش كرده ، وقتى كه به قرينه دريافت كه ياران بدر رفته‌اند ، خود را به خانهء پيرزن رسانيد و پيرزن را گفت : كه ليث چه شده است ؟ پيرزن گفت : كه آن زاغ‌چشم « 2 » او را به دوش كشيده برده است . آتش‌افروز متفكّر شد و گفت : عيّارى را كه در بند كرده باشم ، او را چه نسبت داشت كه ببرد و در نزد اسكندر خودنمايى كند و باوجود دست خالى به خدمت اسكندر چون روم ؟ پس ديگر فرصت خوابى نكرده ، خود را به زندان رسانيد و بهزاد را خلاص كرده ، متوجّه خدمت اسكندر شدند كه از آن جانب اسكندر و سالاران در بارگاه نشسته بودند ، كه از جانب بلخ گرد شد و عيّاران رسيدند و ارسطو و نسيم و ليث را آوردند و در عقب ايشان آتش‌افروز رسيد و بهزاد را به خدمت عالى آورد و اسكندر آتش‌افروز را به خلعت خسروانه مخلّع « 3 » ساخت . كه در آن‌وقت صداى طبل جنگ از اردوى تركان بلند شد . اسكندر نيز فرمود كه طبل افلاطونى را به نوازش درآوردند ، كه صداى صاحبقران صاحبقرانى به گوش هوش خاص‌وعام رسيدن گرفت . پس ، از صف تركان ، يا بين خان پهلوان آمده ، مبارز طلبيد . و از صف سپاه اسكندر ، بهزاد ديوزاد در برابر شاه هفت‌كشور سر فرود آورد و گفت : شهريارا ! بنده را رخصت دهيد كه به ميدان روم . اسكندر او را رخصت داد ، كه بهزاد بر مركب سوار شده سر راه به يا بين خان گرفت ، كه آن ترك را نظر به بهزاد افتاد . گفت : اى ديوزاده ! هنوز گرد زندان بر جبين تو است . مگر از زندگانى خود سير شدى كه به جنگ من آمدى ؟ بهزاد گفت :

--> ( 1 ) . كذا . و از : صورتى از باز . ( 2 ) . زاغ‌چشم : منظور ، برق فرنگى است . ( 3 ) . مخلّع : خلعت داده شده .